دما و ساعت فعلي تهران
آمار
وبلاگ من
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نويسندگان وبلاگ
علی
آهنگ متن : "دوست دارم" فريدون
ننه سرما دیگر حتی سوز و سرمایی هم نداشت که رفت چرا که عمو نوروز آمده بود .
مگر رقص ماهیها را در تنگهای بلور ندیدی
فرارسیدن نوروز مبارک
پيام هاي ديگران () link نگارش در ۱۳٩٠/۱/۱ ساعت ٢:٥٠ ق.ظ توسط علی
سلام
خیلی وقته که دیگه نمینویسم ، امروزم بخاطر درخواست مریم عزیزم ، کسی که بخاطر او زندگی میکنم مینویسم :
روز پنج شنبه 13 خرداد 1389 سالروز ولادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا است ، کسی که در وصفش نتوان نوشت و آنقدر بزرگوار و وصف ناپذیر است که زمین به خاطر قدمهای او تا دنیا دنیاست بر خود میبالد .
یا فاطمه زهرا (س) شفاعتی کن که ............ - تنها میتوانم بگویم که شرمسارم .
روز پنج شنبه به عنوان سالروز بزرگداشت روز مادر نام گرفته است .
مادر ، همانطور که در مورد بی بی دو عالم نتوان نوشت در وصف این مخلوق با صفا و صمیمیت نیز نتوان نوشت ، موجودی که تا جان در بدن دارد ذره ذره وجودش در تلاطم و جوشش است ، تا فرزندانش کوچکند همچون پروانه دور آنها میچرخد که مبادا خاری در پایشان رود و گزندی آنها را تهدید کند و چون فرزندانش ، خود مادران و پدرانی میشوند باز هم جان در بدنش قصد پرواز دارد تا که حتی صدائی از آنها گوشش را نوازش دهد .
من کی هستم که بخواهم در وصف مادر بنویسم ، فردی که خداوند فرموده بهشت زیر پای اوست و همین برای وصفش کافیست که خداوند نظری خاص بر او دارد .
مادرم مادرم مادرم روزت مبارک
هیچ ندارم که حتی لایق تشکری از زحمات بی نظیرت باشد .
به قول آن راننده کامیون که خالصانه بر پشت ماشین خود نوشته است :
رفیق بی کلک مادر
مادرم حتی برای لحظه ای نگاه گرمت را از من دریغ نکن .
پيام هاي ديگران () link نگارش در ۱۳۸٩/۳/٩ ساعت ٥:٠۱ ب.ظ توسط علی
ننه سرما باز هم نالان بود سعی داشت با آخرین گریه هایش دل عمو نوروز را برای ماندن به دست آورد اما چه افسوس که زمان رفتن است و ننه سرما در مدت بودن سرما و بارشی از خود نداشت پس ماندن چه سود ، که زمان را از دست داده بود و رفتن حتمی است چرا که خداوند اینچنین مقدر فرموده .
آغاز سال نو مبارک و سال نو برایتان زیبا
با امید اینکه سال جدید پر از شادی و موفقیت برای شما باشد
پيام هاي ديگران () link نگارش در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ ساعت ٩:٠٢ ب.ظ توسط علی
چند روز پیش ، ۲۶ بهمن ماه ( ۱۴ فوریه ) از نظر ساکنین کشورهای دیگر روز والنتین نام گذاری شده و در این روز به رسم قدیم هدیه ای که بیشتر با قلب کوچک سرخی همراهی میشود بین دختران و پسران مبادله میشود در حقیقت روزیکه عشق را ارزش مینهند و پاسش میدارند ، در این روز که در ایران نیز چند سالی است مورد توجه تعداد زیادی از مردم بالاخص نسل جوان قرار گرفته دختران و پسران و همچنین تعدادی از همسران جوان به همدیگر هدایایی میدهند ، من نمیخواهم به این روز و رسم و رسومات آن و یا تاریخچه آن بپردازم بلکه چیزی که مرا بعد از گذشتن این مدت ترغیب به نوشتن این مطلب کرد پیامهای کوتاهی بود که در این روز بین بعضی از گوشیهای موبایل رد و بدل میشد و مضمون آن تشویق به گرامیداشت روز ۲۹ بهمن ماه با نام اسپندارمذگان به جای روز والنتین بود و اسپندارمذگان را به جشنهای مهرگان نسبت داده بود .
برایم بسیار جالب بود که مهرگان را چه به بهمن ماه .
ایرانیان باستان دارای جشنهای زیادی بودند
در ایران باستان سال بر دو فصل شش ماهه به نامهای تابستان و زمستان تقسیم میشد که در شروع هر فصل جشنی برگزار میگردید ، جشن نوروز در ابتدای تابستان ( فروردین ماه ) و جشن مهرگان در آغاز زمستان ( مهرماه ) .
من به کیفیت و چگونگی برگزاری این جشنها نمیپردازم چون هم در حوصله این مقاله نیست و هم توضیح در مورد آنها احتیاج به مطالعات فراوان و یا به رجوع به نظر صاحب نظران تاریخ دان دارد .
در عهد باستان ایران ، مردان ایرانی روز پنجم هر ماه را جهت تشکر از همسران خود جشنی میگرفتند به نام اسپندارمذ که این جشن به خاطر همنامی ماه اسفند در همان ماه ماندگار شد و چشن اسپندارمذگان برای ۵ اسفند شکل گرفت که در این روز مردان به زنان و همسران خود و پسران به دخترانی که دوستشان داشتند هدیه میدادند و در حقیقت مقام و منزلت عشق را پاس میداشتند که البته این روز به جشن مژدگان نیز معروف بود چرا که زنان از شوهران خود مژدگانی میگرفتند .
آری ، ما هم در ایران باستان روزی را برای گرامیداشت عشق داشتیم ولی متاسفانه آن را به فراموشی سپردیم چرا که هنوز به آن نقطه از اوج نرسیدیم که بی مهابا و بدون ترس و هراس از حرف دیگران عشق را بیان کنیم .
در عهد باستان این مورد یکی از موارد بیان عشق ، آنهم عشق به یک انسان بود البته اگر تاریخ ایران باستان را بکاویم رسم و رسومات مختلفی از بیان عشق به همنوع و ایثار پیدا میکنیم که دیگر فراموش شده و حتی خراش کمرنگی از آن هم روی دیواری سنگی باقی نمانده است .
در آخر باید بگویم که من نه مخالف روز والنتین هستم و نه روز اسپندارمذگان ، ولی مقصودم از نگارش متن فوق این بود که لااقل اگر میخواهیم چیزی را بیان کنیم و یا رسمی را زنده کرده و ترویج دهیم ، هم تاریخ آن را درست بدانیم و هم مفهوم درستی از آن را ادا کنیم بدین ترتیب اجازه ندهیم که در جواب آن پیام کوتاه بعضیها پاسخ دهند که جشن مهرگان مربوط به مهر ماه است نه بهمن ماه .
و باید بگویم من هم موافق این موضوع هستم که زمانیکه ما چنین روز زیبا و باشکوهی را از پیشینیان ایران داریم ، چه بهتر که آن را گرامی بداریم و آن روز را در خاطرها حک کرده و گرامیش بداریم .
تمامی اطلاعات تاریخی برگرفته از لغت نامه مرحوم علامه دهخدا میباشد
پيام هاي ديگران () link نگارش در ۱۳۸۸/۱۱/٢٩ ساعت ۱۱:۱٥ ق.ظ توسط علی
سلامت را نمی خواهند پاسخ داد سرها در گریبان است ...
نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم،بیا بگشای در،بگشای،دلتنگم ...
پيام هاي ديگران () link نگارش در ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ ساعت ۳:٠۱ ب.ظ توسط علی
ویرانگرترین کلمه : تمسخر است ، دوست داری با تو چنین کنند ؟
بی رحمترین کلمه : تنفر است ، از بین ببرش .
زشت ترین کلمه : دورویی است ، یکرنگ باش .
عمیق ترین کلمه : عشق است ، به آن ارج بنه .
زیباترین کلمه : سلام است ، در گفتن آن اول باش .
پيام هاي ديگران () link نگارش در ۱۳۸۸/٩/۱٩ ساعت ۸:٠٧ ق.ظ توسط علی
در اینترنت به متن جالبی برخورد کردم ، اون متن به صورت کامل کپی کردم اینجا تا شما هم بخوانید :
دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود.
در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.
از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟”
فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”.
مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کیه؟!”
فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.
- وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لینکلن عقربه اش دوبار تکان خورد!
- خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟
فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند.
ننه سرما نالان بود دیگر اشکی هم نداشت که بریزد ، پیرزن زمستان امسال حسابی پیر و ناتوان بود ، سرما و بارشی نداشت ولی عمو نوروز با گاوش شادمان داشت میامد به امید سبز کردن و برکت بخشی .
آغاز سال نو مبارک و سال نو برایتان زیبا
پيام هاي ديگران () link نگارش در ۱۳۸٧/۱٢/۳٠ ساعت ۳:۱۳ ب.ظ توسط علی
ثانیه ها به کندی میگذشت و میتوان گفت در وجود او دیگر جان و رمقی نمانده بود .
مادرش که در مبل مقابل او نشسته بود میتوانست با دیدن اضطراب در چهره پسرش حال او را درک کند .
مادر شروع به سخن کرد و گفت :
< با اجازه آقای .... ، البته همانطور که قبلاً هم بیان کردم امروز آمدیم چون پسرم تصمیمی برای آینده زندگیش گرفته که این تصمیم به دختر شما هم مربوط شده و .......>
خلاصه صحبت شروع شد دنیا تا حدودی از چرخیدن به دور سرش در حال دست کشیدن بود احساس میکرد کمی آرام شده است از ابتدای ورود چهره همه را زیر نظر داشت ، در فکر خود شروع به دلداری کردن خود کرد که نترس در چهره کسی نشانی از عصبانیت و ناراحتی نیست ، احساس کرد عرق سردی بر پیشانیش نشسته ولی خوب آرامتر شده بود .
با اشاره شوهر خواهرش که در کنارش نشسته بود متوجه اتفاق جالبی شد پای چپش به شدت و بطور متوالی تکانهای ریزی میخورد انگار که خودش در حال انجام اینکار بود ولی نه حتی قدرت نگه داشتنش را هم نداشت ، پس آرامشی که احساس میکرد نصیبش شده است این بود !!!!!
قبل از آمدن به مادر و پدرش گفته بود که هیچ سوالی از او نپرسند و از او نخواهند که حرفی بزند چون میدانست قدرت اینکار را ندارد صحبتها که جلو میرفت تنها کاری که میتوانست انجام دهد این بود که هر چند دقیقه یکبار تمام چهره ها بالاخص چهره مهربان شوهر خاله و خاله اش را از دید میگذراند تا تغییرات چهره آنها را ببیند .
زمانی بدین منوال گذشت در حین صحبتهای مادرش ، داشت به چهره ها نگاه میکرد که ناگهان به خود آمد که مادر او را خطاب قرار داد و خواست که خود او چیزی بگوید و صحبت کند .
از آنجائی که از اول ورود به خانه فقط او صحبت کرده بود اینبار همه مثل بلبل شروع به سخن گفتن کرد و موضوع را تمام کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 
وقتی که مادر از او چنین چیزی پرسید دنیا داشت دور سرش میچرخید چکار باید میکرد او حالا اگر اسمش را هم سوال میکردی به یاد نداشت ، صدا در اعماق گلویش خفه شده بود با تمام نیرویی که میتوانست جمع کند فقط رو به مادر کرد و گفت من که به شما قبلاً گفته بودم .
خلاصه در همین زمان بود که مثل همیشه که پدر ناجیش شده بود ، به کمک و نجاتش آمد و گفت چون ...... مثل دختر خودم هست هرچه که ............................. اگر موافق باشید .
از ته دل نفس آرامی کشید و خدا را شکر کرد در آن هنگام میخواست پدر را غرق بوسه کند که از آن همه فشار نجاتش داده بود .
در دل گفت خدا را صد هزار مرتبه شکر .
محفل با روبوسی و تبریک به همدیگر از شکل مجلس خواستگاری در آمده بود ولی جالب آن بود که نگرانی و ترس همچنان در وجود او نشسته بود .
انگار که مجلس داشت به اتمام میرسید و در آخر مجلس تاریخی برای بعد از محرم و صفر جهت انجام مراسم خواستگاری رسمی با حضور چند بزرگ فامیل گذاشته شد .
در آن هنگام که مشغول تعیین تاریخی برای مراسم رسمی بودند باید قیافه اش را نگاه میکردی تا ببینی که چقدر ساعات پر از هیجان و اضطراب را پشت سر گذرانده است ، آنقدر این موضوع واضح بود که خاله اش در کنارش نشست و گفت چرا اینقدر میترسی و بغلش کرد و بوسیدش .
جالبترین مسئله ای که برایش رخ داد این بود که هنگامی که در حال تعیین تاریخ بودند یاد سریال برره و مراسم خواستگار زنان یک و دو افتاد نمیدانست چرا ؟! ، باید میخندید یا نه ؟!!!!!!
تنها چیزی که یادش می آمد این بود که چندین لیوان آب خورده بود تا کمی ترسش فروکش کند .
بالاخره مراسم به پایان رسید .
در مسیر برگشت به خانه فقط در این فکر بود که بالاخره یکی از روزهایی که به شدت از آن میترسید به پایان رسیده است و او هنوز هست ، البته دیگر نه به تنهایی بلکه از امشب فرد خاص دیگری هم در زندگی او دخیل است ، شادمان در این افکار بود که ناگهان به خود آمد و فکر روز مراسم رسمی و نامزدی باز مثل خوره به وجودش افتاد ، ولی خوب که فکر کرد با خود گفت هنوز زمان دارم و نباید به آنروز فکر کنم و بترسم .
روزها به سرعت و به خوبی میگذشت ، روزهای قشنگی را داشت تجربه میکرد قبلاً از دوستان و دیگران شنیده بود که این دوران چقدر زیباست ، هر جا میرفت و پهلوی هر فردی که قدم میگذاشت آگر از موضوع مطلع بود حتماً شوخی با او میکرد ، از همان شوخی های رایج : <کارت عضویت باشگاه زی زی گرفته و به جمع ما خوش آمدی و میبینم گوشات دراز شده و و و ......> خلاصه هر کسی یک حرف میزد و روزگار در نهایت زیبائی و آرامش گذشت ، گاهی شبها سر میز شام پدر مهربانش به شوخی رو به مادرش میکرد و میگفت خانم راستی کی میریم خواستگاری ، میخوای چند ماه دیگه بریم تا پسرت حسابی آماده خواستگاری رفتن بشه و خلاصه از این قبیل شوخی ها .
او هم مثل همیشه ابتدا به هم میریخت و بعد میخندید .
بالاخره روز موعود ، روز خواستگاری رسمی فرا رسید ، دایی بزرگش بخاطر درخواست مادرش به تهران آمده بود تا در مراسم حضور داشته باشد .
ساعت حدود ۵ عصر بود ، لباسهایش را پوشیده بود و آماده برای رفتن به مراسم خواستگاری رسمی ، دل تو دلش نبود ، آرام خود را دلداری میداد که امشب ساعت ۱۲ حتماً هستم و همه چیز به خوبی تمام شده است ، روی کاغذی در خانه خودش قبل از رفتن نوشت: < ساعت ۱۲ شب است و دیدی همه چی به خوبی تمام شد > و نوشته را روی تختش گذاشت که شب ، بعد از برگشتن آن را ببیند .
پيام هاي ديگران () link نگارش در ۱۳۸٧/٢/۸ ساعت ۱:٤۱ ب.ظ توسط علی


