<> عشق به همنوع

عشق به همنوع

هوا بس ناجوانمردانه سرد است !

سلامت را نمی خواهند پاسخ داد سرها در گریبان است ...

 

نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم،بیا بگشای در،بگشای،دلتنگم ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        نگارش در ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط علی

.....ترین کلمه ها

ویرانگرترین کلمه : تمسخر است ، دوست داری با تو چنین کنند ؟

بی رحمترین کلمه : تنفر است ، از بین ببرش .

زشت ترین کلمه : دورویی است ، یکرنگ باش .

عمیق ترین کلمه : عشق است ، به آن ارج بنه .

زیباترین کلمه : سلام است ، در گفتن آن اول باش .

پيام هاي ديگران ()        link        نگارش در ۱۳۸۸/٩/۱٩ ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط علی

اتاق کار فرشتگان چه جوری خنک می شود؟

در اینترنت به متن جالبی برخورد کردم ، اون متن به صورت کامل کپی کردم اینجا تا شما هم بخوانید :

دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود.

در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.

از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟”

فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”.

مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کیه؟!”

فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.

- وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لینکلن عقربه اش دوبار تکان خورد!

 - خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟

فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند.


پيام هاي ديگران ()        link        نگارش در ۱۳۸۸/۸/۱۱ ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط علی

آغاز سال 1388

ننه سرما نالان بود دیگر اشکی هم نداشت که بریزد ، پیرزن زمستان امسال حسابی پیر و ناتوان  بود ، سرما و بارشی نداشت ولی عمو نوروز با گاوش شادمان داشت میامد به امید سبز کردن و برکت بخشی .

آغاز سال نو مبارک و سال نو برایتان زیبا

پيام هاي ديگران ()        link        نگارش در ۱۳۸٧/۱٢/۳٠ ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط علی

داستان زندگی 3

ثانیه ها به کندی میگذشت و میتوان گفت در وجود او دیگر جان و رمقی نمانده بود .

مادرش که در مبل مقابل او نشسته بود میتوانست با دیدن اضطراب در چهره پسرش حال او را درک کند .

مادر شروع به سخن کرد و گفت :

< با اجازه آقای .... ، البته همانطور که قبلاً هم بیان کردم امروز آمدیم چون پسرم تصمیمی برای آینده زندگیش گرفته که این تصمیم به دختر شما هم مربوط شده و .......>

خلاصه صحبت شروع شد دنیا تا حدودی از چرخیدن به دور سرش در حال دست کشیدن بود احساس میکرد کمی آرام شده است از ابتدای ورود چهره همه را زیر نظر داشت ، در فکر خود شروع به دلداری کردن خود کرد که نترس در چهره کسی نشانی از عصبانیت و ناراحتی نیست ، احساس کرد عرق سردی بر پیشانیش نشسته ولی خوب آرامتر شده بود .

با اشاره شوهر خواهرش که در کنارش نشسته بود متوجه اتفاق جالبی شد پای چپش به شدت و بطور متوالی تکانهای ریزی میخورد انگار که خودش در حال انجام اینکار بود ولی نه حتی قدرت نگه داشتنش را هم نداشت ، پس آرامشی که احساس میکرد نصیبش شده است این بود !!!!!

 قبل از آمدن به مادر و پدرش گفته بود که هیچ سوالی از او نپرسند و از او نخواهند که حرفی بزند چون میدانست قدرت اینکار را ندارد صحبتها که جلو میرفت تنها کاری که میتوانست انجام دهد این بود که هر چند دقیقه یکبار تمام چهره ها بالاخص چهره مهربان شوهر خاله و خاله اش را از دید میگذراند تا تغییرات چهره آنها را ببیند .

زمانی بدین منوال گذشت در حین صحبتهای مادرش ، داشت به چهره ها نگاه میکرد که ناگهان به خود آمد که مادر او را خطاب قرار داد و خواست که خود او چیزی بگوید و صحبت کند .

از آنجائی که از اول ورود به خانه فقط او صحبت کرده بود اینبار همه مثل بلبل شروع به سخن گفتن کرد و موضوع را تمام کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی که مادر از او چنین چیزی پرسید دنیا داشت دور سرش میچرخید چکار باید میکرد او حالا اگر اسمش را هم سوال میکردی به یاد نداشت ، صدا در اعماق گلویش خفه شده بود با تمام نیرویی که میتوانست جمع کند فقط رو به مادر کرد و گفت من که به شما قبلاً گفته بودم .

خلاصه در همین زمان بود که مثل همیشه که پدر ناجیش شده بود ، به کمک و نجاتش آمد و گفت چون ...... مثل دختر خودم هست هرچه که ............................. اگر موافق باشید .

از ته دل نفس آرامی کشید و خدا را شکر کرد در آن هنگام میخواست پدر را غرق بوسه کند که از آن همه فشار نجاتش داده بود .

در دل گفت خدا را صد هزار مرتبه شکر .

محفل با روبوسی و تبریک به همدیگر از شکل مجلس خواستگاری در آمده بود ولی جالب آن بود که نگرانی و ترس همچنان در وجود او نشسته بود . 

انگار که مجلس داشت به اتمام میرسید و در آخر مجلس تاریخی برای بعد از محرم و صفر جهت انجام مراسم خواستگاری رسمی با حضور چند بزرگ فامیل گذاشته شد .

در آن هنگام که مشغول تعیین تاریخی برای مراسم رسمی بودند باید قیافه اش را نگاه میکردی تا ببینی که چقدر ساعات پر از هیجان و اضطراب را پشت سر گذرانده است ، آنقدر این موضوع واضح بود که خاله اش در کنارش نشست و گفت چرا اینقدر میترسی و بغلش کرد و بوسیدش .

جالبترین مسئله ای که برایش رخ داد این بود که هنگامی که در حال تعیین تاریخ بودند یاد سریال برره و مراسم خواستگار زنان یک و دو افتاد نمیدانست چرا ؟!   ، باید میخندید یا نه ؟!!!!!! 

 تنها چیزی که یادش می آمد این بود که چندین لیوان آب خورده بود تا کمی ترسش فروکش کند . 

بالاخره مراسم به پایان رسید .

در مسیر برگشت به خانه فقط در این فکر بود که بالاخره یکی از روزهایی که به شدت از آن میترسید به پایان رسیده است و او هنوز هست ، البته دیگر نه به تنهایی بلکه از امشب فرد خاص دیگری هم در زندگی او دخیل است ، شادمان در این افکار بود که ناگهان به خود آمد و فکر روز مراسم رسمی و نامزدی باز مثل خوره به وجودش افتاد ، ولی خوب که فکر کرد با خود گفت هنوز زمان دارم و نباید به آنروز فکر کنم و بترسم .

روزها به سرعت و به خوبی میگذشت ، روزهای قشنگی را داشت تجربه میکرد قبلاً از دوستان و دیگران شنیده بود که این دوران چقدر زیباست ، هر جا میرفت و پهلوی هر فردی که قدم میگذاشت  آگر از موضوع مطلع بود حتماً شوخی با او میکرد ، از همان شوخی های رایج : <کارت عضویت باشگاه زی زی گرفته و به جمع ما خوش آمدی و میبینم گوشات دراز شده و و و ......> خلاصه هر کسی یک حرف میزد و روزگار در نهایت زیبائی و آرامش گذشت ، گاهی شبها سر میز شام پدر مهربانش به شوخی رو به مادرش میکرد و میگفت خانم راستی کی میریم خواستگاری ، میخوای چند ماه دیگه بریم تا پسرت حسابی آماده خواستگاری رفتن بشه و خلاصه از این قبیل شوخی ها .

او هم مثل همیشه ابتدا به هم میریخت و بعد میخندید .

بالاخره روز موعود ، روز خواستگاری رسمی فرا رسید ، دایی بزرگش بخاطر درخواست مادرش به تهران آمده بود تا در مراسم حضور داشته باشد . 

ساعت حدود ۵ عصر بود ، لباسهایش را پوشیده بود و آماده برای رفتن به مراسم خواستگاری رسمی ، دل تو دلش نبود ، آرام خود را دلداری میداد که امشب ساعت ۱۲ حتماً هستم و همه چیز به خوبی تمام شده است ، روی کاغذی در خانه خودش قبل از رفتن نوشت: < ساعت ۱۲ شب است و دیدی همه چی به خوبی تمام شد > و نوشته را روی تختش گذاشت که شب ، بعد از برگشتن آن را ببیند .

  

پيام هاي ديگران ()        link        نگارش در ۱۳۸٧/٢/۸ ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط علی

داستان زندگی 2

چهارشنبه صبح قرار بود مادر و خواهرش برای گفتن موضوع و اجازه گرفتن نزد خاله اش بروند ، ساعت نزدیک ظهر بود نمیدانست چکار کند چرا هیچ خبری نبود حتی هیچکس هم وارد دفتر کارش نمیشد انگار تمام دنیا و مردم علیه او صف بسته بودند و میخواستند به او بفهمانند که گذر زمان را باید درک کنی ولی چه سود که زمان هم با لبخندی به او ایستاده بود و میگفت نمیرود گویی زمان کاملاً ایستاده بود ، این خصلت انسان است که احساس میکند زمان هر وقت باید سریع بگذرد ، نمیرود و هر وقت باید آرام برود همچون بادی میگذرد .

تلفن را برداشت و شروع به شماره گرفتن کرد : ......۰۹۱۲۱۲

< سلام مادرم ، خوبی ؟ چه خبر ؟ کجائید ؟>

دیگر نمیتوانست چیزی بگوید چون احساس میکرد که قلبش در حال بیرون آمدن از سینه اش است ، مادرش نیز چون او را خوب میشناخت پس از بیان چند کلام شوخی ، گفت :

< پسرم آخه تو چقدر ترسوئی و نگران ، خاله ات اجازه دادند که هفته بعد بصورت غیر رسمی و خصوصی بخاطر ماه محرم و صفر فقط جهت گرفتن اجازه با بابات بریم منزلشون>

نمیدانست چطوری خوشحالی و شادی خود را ابراز کند ، احساس میکرد بال در آورده است و در حال پرواز است .

هفته بعد دوشنبه عصر قرار برای رفتن خواستگاری غیررسمی گذاشته شد دل در دلش نبود روزها و ساعتها به کندی میگذشت انگار هیچ چیز و هیچ کس در صف همراهان نبود همه  در مقابل صف آرایی کرده بودند ، پس چرا زمان نمیگذشت شنبه آمد ، یکشنبه سپری شد و بالاخره دوشنبه رسید .

از صبح نمیدانست چکار میکند انگار با همه مشکل داشت و همه با او .

ساعت را نگاه کرد ، ساعت ظهر را نشان میداد نمیدانست خوشحال باشد یا ناراحت ؟

ناراحت برای چی ؟

ناراحت باشد چون شدیداً از مراسم خواستگاری از هر نوعش میترسید ، یکی نبود که به او بگوید آخر پسرجان بزرگ شده ای و فردا میخواهی خودت تکیه گاه کسی باشی .

ساعت به ۴ نرسیده دفتر را تعطیل کرد و به سمت خانه حرکت کرد در راه سریع نسبت به بررسی موضوع و موقعیت خود و اینکه هیچ چیزی بین او و همسر آینده اش نگفته نمانده باشد پرداخت ، خوب فکر کرد  ،آری ، مثل اینکه بالاخره چیزی برای نگرانی در این مورد پیدا نکرد البته خوب باید گفت که چیزی هم برای پنهان کردن و یا فراموشی نداشت و سعی کرده بود صادقانه ، کوچکترین و ریزترین مسائل زندگی و خصوصیاتش را گفته باشد.

ساعت حدود ۶ عصر به اتفاق پدر و مادر و شوهر خواهرش به سمت خانه امید زندگیش راه افتاد در راه همه با او شوخی میکردند ولی در دل او غوغائی بر پا بود گفت : < میشه من نیام و خودتان بروید من دارم از ترس میمیرم > جوابی جز خنده نشنید و اینکه همه گفتند خجالت داره پسره گنده .!!!

آسانسور که به طبقه ۵ رسید دیگر قلبش نمیدانست تند بتپد یا کند ، قلبش هم مثل خودش قاطی کرده بود ، در زدند در که باز شد سعی داشت خودش را پشت بقیه قایم کند .


این همان خانه ای بود که قبلا هم چند باری آمده بود ، تعجب نکنید که اگر میگویم چند باری چون کلاً آدم اجتماعی نبود بیشتر مواقع با خودش تنها بود البته محکوم به این تنهائی شده بود چون همه در ذهن خود او را آدمی بی احساس و شاید خودخواه میدانستند و گاهی از اطرافیان میشنید که او را بی احساس خطاب میکنند ولی اینچنین نبود چرا که او دوست نداشت احساساتش را بیان کند و دلیلی برای این که سفره دل را پهلوی هر کسی باز کند نداشت ، بیشتر دوست داشت شنونده باشد تا گوینده ، خلاصه اینکه تعجب آور نبود که بگویم شاید در ۱۵ سال اخیر به تعداد انگشتان دست که چه عرض کنم شاید کمتر از ۷ بار  هم دختر خاله اش را که حالا نوری در زندگی و تمام امید زیستنش شده بود را ندیده بود .  

نمیتوانست در چشمان خاله و شوهر خاله اش نگاه کند احساس عجیبی داشت نمیدانست تمام وجودش از خجالت یخ کرده و یا از شرم آتش گرفته است ، اما بعد از دیدن لبخند خاله و شوهر خاله اش آرامشی در وجودش نشست ، ترسی که دلیلش را شاید هم میدانست و هم نمیدانست ، زمانی هر چند اندک رهایش کرد .

چقدر فاصله در ورودی تا اتاق پذیرائی طولانی بود انگار که هزاران قدم باید برمیداشت تا به مبل برسد ، احساس میکرد همه در حال نگاه کردن به ریزترین کارهای او هستند ، در فکر این بود که کی به مبل میرسد که در مقابل خود امید زندگیش را دید ، آرامشی شگرف در تمام وجودش نشست آن زمان که لبخند او را دید .

حالا همه نشسته بودند و از هر جایی و چیزی سخن میگفتند ولی او حتی حرف زدن خود را نیز فراموش کرده بود .

پيام هاي ديگران ()        link        نگارش در ۱۳۸٧/۱/٢۸ ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط علی

داستان زندگی 1

ساعت ۱۲ شب را نشان میداد و طبق معمول بیخواب و بیدار مشغول فکر کردن بود و آهنگ <حیف تو بود کیا> نیز ، آرام در حال پخش ، روحش سخت در تلاطم بود ، درگیری سختی بین فکر و قلبش درگرفته بود ، روحش دیگر جایگاه مناسبی برای اینگونه درگیریها نبود غروب که تصمیم گرفته بود به او بگوید و خودش را از این درگیری رهایی دهد فکر میکرد که ساده است ولی وقتی او را دید و در چشمانش نگریست دیگر نتوانست چیزی بگوید و همچنان روح را میدان جنگی بین فکر و قلب گذاشت ولی دیگر نمیشد دوام آورد جنگ کاملاً نابرابر بود چون هدف فکر و قلب یکی بود فقط در روش و راه مشکل داشتند ، بالاخره تصمیم گرفت و گوشی موبایل را برداشت و نوشت :

< سلام ، خوبی ؟ بیداری ؟> 

با دستی لرزان دکمه ارسال را زد ، ثانیه ها به کندی میگذشت ، پس چرا جوابی نمیامد ، حتما خواب بود .

کسی به او نگفته بود آخر آدم حسابی ساعت ۱۲ شب به کسی sms  میزنند و احوالپرسی میکنند تو مجنون و بیخوابی .

صدای زنگ sms او را به خود آورد ، هراسان جواب را خواند ، بله او بیدار بود البته شاید هم بیدار شده بود .

ساعتها به رد و بدل sms  گذشت به رد و بدل پیامهایی بی دلیل چرا که فقط به دنبال این بود که سخن را به جایی بکشاند که بتواند حرف دلش را رک بگوید ، بالاخره وقتی ساعت حدوداً ۲:۳۰ نیمه شب را نشان میداد دل را به دریا زد و نوشت :

< یعنی متوجه نشدی که من درگیر چه کسی هستم ؟

من دائم به تو فکر میکنم >

صدای هر چیزی بگوش میرسید حتی صدای ضربان قلب خودش ولی صدای زنگ موبایل اصلاً ، با خود اندیشید عجب غلطی کردم حتی دیدن او را هم به بهانه کلاس از دست دادم ، سریع پیامی دیگر ارسال کرد که :

< ببخشید اگر ناراحتت کردم ، منو ببخشید >

افکار درون ذهنش و جنگ بین آنها فکرش را مشغول کرده بود ساعت ۳ بامداد را نشان میداد  که ناگهان زنگ موبایل گوشش را نوازش داد .

حالش در آن لحظه از حال افرادی که در حال دیدن نتیجه امتحانی هستند کم نداشت که شاید خیلی بیشتر خراب هم بود ، با ترس پیام را خواند :

< نه من ناراحت نشدم و .................باید با پدرم صحبت کنید >

وای خدای من ، نمیدانست چگونه خوشحالی خود را ابراز کند زندگی به او لبخندی به یادماندنی زده بود و بر پیشانی و قلبش حک کرده بود ( خوشبخت).

روز بعد با مادرش صحبت کرد و گفت که همراهش را در این دنیا یافته است .

هفته بعد دوشنبه شب یا بهتر بگویم دوشنبه ساعت ۱۲:۰۸ دقیقه نیمه شب جواب خود را از او گرفت و پیامی دریافت کرد که به او گفته بود بلی .   

روز بعد مادرش را وادار کرد علیرغم ماه محرم و صفر به خواهرش زنگ بزند و موضوع را بگوید و اجازه بگیرد . 

نزدیک ظهر نگران در دفتر نشسته بود و منتظر اعلام خبر از خانه ، دیگر طاقت نیاورد و تلفن را برداشت و شماره خانه را گرفت ، آن طرف صدای آرام مادر بگوش میرسید ، شتابان پرسید تماس گرفتید و مادر به او گفت بلی تماس گرفتم چقدر هولی بچه ، پرسید خوب چی شد و مادر به او گفت هیچی گفتند امکان ندارد .

داشت قبض روح میشد صدای قلبش مثل طبل به گوش میرسید که دوباره مادر با همان لحن مهربان و آرامش بخش همیشگی گفت نترس ترسو ، خاله ات اجازه داد که برویم و صحبت کنیم 

دوست داشت که مادرش آنجا بود که بتواند از سر تا کف پاهایش را ببوسد و خوشحالی خود را ابراز کند و از او تشکر کند .

 

پيام هاي ديگران ()        link        نگارش در ۱۳۸٧/۱/٢٤ ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط علی

دل در گروی عشق تو دادم

دیر بازیست که دل در گروی تو دادم و نفسم بدون تو به شماره میافتد گویی که شمارش معکوسش را شروع میکنند ولی با فکر کردن به تو و امید دیدنت قلبم از جا کنده میشود و سعی دارد که به سویت پرواز کند تا همیشه درکنار تو باشد .

نمیدانم که معنای عشق را چگونه میتوان بیان کرد چه معنای ژرف و عمیقی در همین واژه سه حرفی < عشق > نهفته است واژه ای که از جایگاه دو حرفی به نام دل بر میآید .

کاش میشد دل را شکافت و داخل آن را دید که چگونه به خاطر تو چاک چاک شده است ، البته میدانم تو میدانی ولی چه کنم که من همچون کودکی دبستانی هستم که همیشه در پی آن است که معلمش ستاره ای رنگین را در زیر برگه اش بچسباند تا با آن هم مهر تاییدی بر نمره اش داشته باشد و هم نمادی برای نشان دادن به دیگران .

 

پيام هاي ديگران ()        link        نگارش در ۱۳۸٧/۱/٢٤ ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط علی